سوینسوین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

باتوبهشتی میشوم

نخ دندون

مامان قربونت اون مرواریدات بره که یکی در میون در اومدن  قربون این دخمل  طلا که از حالا به نظافت دهان و دندونش اهمیت میده هر شب قبل از خواب نخ دندون میکشه آخه چقدر گلی تو سوین : ...
12 مرداد 1393

هجده ماهگی

عزیزم هجده ماهگیت مبارک بالاخره اون روزی که مامان خیلی استرسشو داشت رسید  صبح  پنجشنبه نهم مرداد با بابا بردیمت مرکز بهداشت سمنگان برای زدن واکسن وقتی نوبت ما رسید که بریم داخل من فقط خداخدا میکردم خیلی دردت نیاد که اومد بابا نشوندت  من تمام مدت داشتم دعامیکردم که این آخری هم به سلامتی سپری بشه خیلی گریه کردی من قبلا شنیده بودم برای اینکه داروی واکسن تو پات گوله نشه بهتره بعد از زدن واکسن راه بری واین به کمتر شدن پادردت کمک میکنه من از قبل تو خونه بهت قطره استامینوفن داده بودم برای همین توراه برگشت بردیمت پارک که تحرک داشته باشه  پادرد نگیری توپارک حسابی بازی کردی انگار نه انگارکه واکسن زدی کلی تاب سواری و سرسره بازی کرد...
11 مرداد 1393

پارک آب وآتش

چهارروز بابت عید فطر تعطیل بود اولین روز تعطیلات بردیمت پارک آب و آتش خیلی خوشحال  بودی حسابی میدویدی این ور اون ور تو پارکم خیلی تحویلت گرفتن حسابی ازهمه دلبری کردی  قربونت برم اینم عکسای عروسکمون : ...
11 مرداد 1393

ماجراهای سوین و باباش (1)

جمعه با بابا حمید رفتین پارک حسابی موقع تاب سواری زور گفته بودی چون وقتی برگشتین بابا گفت فقط یه بیست دقیقه ای سوارتاب بودی تا خواسته بیارت پایین چنان گریه ای سردادی که تمام کسایی که تونوبت بودن میگفتن بذاربازی کنه ما منتظر میمونیم بابا میگفت دخترم اصلا حقوق دیگرانو رعایت نمیکنه و من تو دلم خندم گرفته بود که آخه بچه یک و سالو نیمه چه میدونه حقوق دیگران ینی چی !!!!(البته من و بابا باید تلاش کنیم تا در آینده بهت آموزش بدیم)   بعد از برگشتن از پارک خیلی نق زدی ظاهرا دوست نداشتی بیاین خونه یه سری از عروسکاتو آوردم تا باهاشون بازی کنی که خدا روشکر یه نیم ساعتی سرت گرم بازی با عروسکا بود اینم ...
4 مرداد 1393

پارک لاله 2

از پنجشنبه ظهر پیشمون بودی تا یکشنبه صبح وای که این دوسه روز چقدر لذت بردیم از این جمع سه نفرمون  بااین که شهادت حضرت علی بود و شب های قدربه طبع یه مقدار سنگین بود این روزا وشبا ولی یه آرامشی در درونم بودو این آرامشو درتوهم حس میکردم اینکه چقدر آروم بودی و خوشحال ازاینکه ما خونه ایم منظورم این نیست که خونه مامانیا بهت خوش نمیگذره اصلا من همیشه ممنون زحمات تک تکشون هستم  و میدونم خیلی لطف بزرگی دارن بهم میکنن این که وقتی تو اونجایی انقدر خیالم راحته که از خودم بهتر ازت مراقبت میکنن این خودش نعمت خیلی بزرگه جمعه تصمیم گرفتیم ببریمت پارک کلی با بابا فکرکردیم بریم کدوم پارک آخرسر پارک لاله رو انتخاب کردیم چون زمین بازی خیلی بزرگی داره...
29 تير 1393

خداجونم سلام

خداجونم سلاااااااااااااااااااااااام امروز صبح كه از خواب بيدار شدي، نگاهت مي كردم، اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشكر كني، اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه مي خواستي بپوشي، وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فكر مي كردم چند دقيقه اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: "سلام"، اما تو خيلي مشغول بودي، تمام روز با صبوري منتظرت بودم، با آن همه كارهاي مختلف گمان مي كنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني، متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي كني، شايد چون خجالت مي كشيدي، سرت را به سوي من خم نكردي. ...
26 تير 1393

عشق به کلاه قرمزی

پنجشبه کلاه قرمزیتو انداختم توماشین لباسشویی  داشتم جاروبرقی میکشیدم که دیدم نشستی  جلو ماشین داری چه گریه ای میکنی وهی تلاش میکردی تا در ماشین و بکشی وباز کنی سریع زدم ماشین آبکشی  کنه ولی خوب طاقت همین زمان کوتاهم نداشتی حسابی اشک میریختی منم که حسابی عاجزمونده بودم هرکاری هم میکردم تا حواستو پرت کنم موفق نمی شدم ازت یکی دوتا عکس هم گرفتم البته شب که به بابا گفتم وعکساتو نشون دادم به من ایراد گرفت که بچه داشته گریه میکرده تو به فکر عکس انداختن بودی منم حسابی شرمنده شدم خوب میخواستم این همه علاقت به کلاه قرمزیو برات ثبت کنم این جاهم که به عشقت رسیدی و لبخند پیروزمندانه داری میزنی ...
21 تير 1393